ديگه امروز شعر نمينويسم

دوستان همه از من گله دارن که چرا فقط شعر ... نميدونم ولی امروز ميخوام شعر ننويسم

امروز ميخوام فرياد بزنم

امروز ميخوام گريه کنم . بگم خدايا مگر من چه گناهی کردم حسرت يک روز دلخوشی رو بايد بخورم . خدايا اين همه حمد تو را گفتم بس است ... . تو بزرگی به من چه ! پس من چه هستم

به من چه داده ای که باور کنم تو را ... باور کنم خليفه بودن برای خدايم را

خدايا تو ديگر فريبم مده

17.gif تو ديگر فريبم ميده . . .

اين همه عذاب برای يک حسرت وصال

خدايا تقصير تو هم نيست

تقصير دلم هست. تقصير اين سرنوشتم . تقصير بغض مانده بر گلويم . تقصير دلی که به دامانش سپردم . پس نميگيرمش

پس نميگيرم دلم را

بدان هرگز پس نميگيرم دلم را

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
barış

ای بابا من بايد غصه بخورم که .... خودت ميدونی.رفيق تو ديگه چرا؟ راستی يک کمکی هم دلم برات تنگ شده.

خودم

باريش جان سلام ... خوشحالم باز ميبينمت ... و از لطفی که داری ممنونم

mahtab

اولين بار هستش که ميام اينجا خيلی زيبا می نويسی. سراغ ما هم بيا.تسلی خاطر؟!

خودم

mahtab عزيز ممنونم از نظر لطفت و از اينکه به وبلاگم سر زدی .... موفق باشی

tak parastoo

امير جان با خوندن نوشتت ياد دو خط از يکی از شعرام افتادم: غصه ها همچو کوهی از آهن ... طاقتم کمتر از دل گنجشک ... با سکوتی رساتر از فرياد ... با نگاهی به سختی يک خشت.

خودم

تک پرستوی عزيز ممنونم از سر زدنت و ممنون که از شعرای خودت نوشتی .... هرگز از شعرهای خودت نگفته بودی !!!! نازنين عزيز ممنونم از سر زدنت ... موفق باشی

فردین

سلام امیر خان یه سر بیا وبلاگ خلوت من دلت آروم بشه

خودم

مهدی و فردين عزيز چشم ... ممنونم