در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در اوبيم فرو ريختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گوئي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن، هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و تست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار.
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد


missyou08.jpg

/ 2 نظر / 7 بازدید
FARIBA

اول سلام..دوم اينکه چه شعر باحالی بود..سوم اينکه اين کفتر ها چه خوشگلند..مگه ميشه کسی رو فراموش کرد..حتی اگه دشمن باشه..شاد باشی نازنين..يا علی

امير

سلام فريبای عزيز ... ممنون از لطفی که داری ...منم برات آرزوی برآورده شدن همه آرزوهات رو ميکنم ...