هم اينک آغاز کرده ام...

امیر میل اوبرون کلوب

شب رفتنت عــــزيزم هرگــــز از يادم نمــيره
واسه هركس كه ميگم قصه شو آتيش ميگيره

دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد

غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن
پا به پام عكساي نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اينجا رفتي تو كه مثل قصه هايي
گله م از چه چيزي باشه نه بدي نه بي وفايي

بارون اون شب دسشو از سر چشام بر نميداشت
من تا مي خواستم ببارم هر كسي ميديد , نميذاشت

سرنوشت ما يه ميدون زندگي ولي يه بازي
پيش اسم ما نوشتن حقّته بايد ببازي

شب رفتن تو ابرا واسه گريه كم آوردن
آشناها براي زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو غربت,جاي اونجا,اينجا پيچيد
دل تو بدون منظور,رفت و خوشبختي مو دزديد

شب رفتن تو ديدم يكي از قناريا مُرد
فرداش اما دس قسمت,اون يكي رم با خودش برد

شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن
پيش شاعرا كه دائم از مسافر مي نويسن

شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر
روي شيشمون نوشتم مي شينم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفرم اونقدرا بد نيست
واسه گفتن از تو اما,هيچكي شاعري بلد نيست

 

کلی مطلب نوشته بودم رفت ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/٢٦ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

Design By : Mihantheme