هم اينک آغاز کرده ام...

امیر میل اوبرون کلوب

مامانم میگه سوم اردیبهشت 1356 هم مثل امسال یک روز " شنبه " بود

شنبه به دنیا اومدم

در تبریز

یک مامای ارمنی مشهور به " آنا ماما " من رو به دنیا آورد

نافم رو خوب گره نبود... شب هنگام خونریزی میکنه

ممکن بود بمیرم

تبریز و شبهای حکومت نظامی

به هر نحوی شده من رو شب هنگام کمی سواره کمی پیاده میبرن منزل ماما

ماما مست بود و سرگرم سگش

حالش تو خودش نبود

آدرس خونه برادرش رو که یک پزشک بود میده ... من رو میبرن خونه اون دکتر و من از مرگ نجات پیدا میکنم

34 سال گذشت.هیچوقت مثل امسال رو این کلمه " سن " حساس نبودم

اتفاقات سال گذشته زندگیم ... خصوصا نیمه دومش ...

امروز یک روز زیبا و بارونی

عصری پاشدم رفتم شاهگلی

تا رسیدم شاهگلی بارون بند اومد و رنگین کمون کم رنگ و کوچکی نمایان شد...

 

می دانی از وقتی که رفته ای  

دیگر ترانه به سراغم نمی آید

دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود

دیگر شب ستاره باران نیست

من پشت پنجره یادت را گریه کردم

نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم

شب میلادم همه نور پاشیدند

ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم

شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم

خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم

نمی دانی . نمی دانی کجای شعر غمگین است

همین جا در همین لحظه که تو را آرزو کردم .................!

منبع :http://sameremoazzam.blogfa.com/

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

Design By : Mihantheme