هم اينک آغاز کرده ام...

امیر میل اوبرون کلوب


امشب به قصه دل من گوش مي كني
فردا مرا چوقصه فراموش مي كني.
چون سنگها صداي مرا گوش مي كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگهاي مرده هم آغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد كه مستيت، كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سياه پوش مي كني؟

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

Design By : Mihantheme