هم اينک آغاز کرده ام...

امیر میل اوبرون کلوب

چون صفحه سنگين شده بود ، لينكش رو ميذارم .
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |


با قلم مي گويم
اي همزاد
اي همراه
اي همسرنوشت
هردومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي ، دستخوش
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢۸ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در اوبيم فرو ريختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گوئي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن، هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و تست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار.
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |




بخت اگر يار باشد
شايد مردی چند صباحی بر جهان فرمان براند
اما به لطف عشق
او می تواند فرمانروای جاودان جهان باشد

آنکو که با عشق به دفاع بر می خيزد
ايمن خواهد بود
آسمان منجی او و عشق حامی اوست

مهر در واژه ها اعتماد می آفريند
مهر در خيال ژرفا می آفريند
مهر در احساس عشق می آفريند

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٤ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |


بيرون , طوفانهاست و ناشناخته ها
ما , اما , در كنار هم , در امنيت
گرم آرميده ايم .
من و ...
نه فرصت ها مي توانند عشق مرا تغيير دهند
و نه گذشت زمان مي تواند آسيبي به آن برساند
زمين با تمام هنرهايش
شعر و موسيقي و ثروتش
چگونه مي تواند پهلو زند با عشقي كه مي يابيم
و از آن خود مي سازيم ...

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٢ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

تمام وجود ما
حاصل آن چيزي است كه مي انديشيم
چگونه كسي مي تواند بگريزد
وقتي وجودش آكنده از نفرت است
وقتي در ذهن دائم تكرار مي كند :
او از من سو استفاده كرد
او به من آزار رساند
او مرا شكست داد
او مال و منالم به يغما برد ...
نفرت هرگز با نفرت پايان نمي يابد

نفرت تنها و تنها تسليم عشق خواهد شد

بودا

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٢ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجويم
همه چون ني به فغان آيم و چون چنگ بمويم
ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢۱ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |




دلت پروانه اي در عطر باغستان شب بوهاست
همان احساس زيباي پر از كوچ پرستوهاست
تو مي رفتي از آن سمتي كه سروي پيش رويت بود
تو مي گفتي خداي بره ها و چشمه آن سوهاست
تو مي گفتي كه بايد ديد ميلاد شقايق را
و بايد رفت راهي را كه تا درياچه قوهاست
تو دانستي فضاي شهر،جاي لطافت نيست
لطافت در كبوترها در چشمان آهوهاست
تو مي گفتي براي عشق حجم بركه محدود است
كه ما قوئيم و مرگ،در امواج و هياهوهاست......

هواي تبريز كه حسابي باروني هست...مثل چشماي خودم

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٢٠ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |


امشب به قصه دل من گوش مي كني
فردا مرا چوقصه فراموش مي كني.
چون سنگها صداي مرا گوش مي كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگهاي مرده هم آغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد كه مستيت، كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سياه پوش مي كني؟

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

مشكلي نيست كه عشق ناتوان از غلبه بر آن باشد
دردي نيست كه عشق ناتوان از گشودن آن باشد
رودي نيست كه عشق ناتوان از برپايي پل بر آن باشد
ديواري نيست كه عشق ناتوان از فرو ريختن آن باشد
گناهي نيست كه عشق ناتوان از شستن آن باشد
مهم نيست كه غم تا كجا ريشه دوانده باشد
تا كجا افق تيره و تار مي نمايد
گره زندگي تا كجا كور است و بهم پيچيده
اشتباه تا كجا مي نمايد
درك كافي از عشق نوشداروي تمام اينهاست
اگر بتواني چنان كه بايد عشق بورزي
شادترين و تواناترين موجود در جهان خواهي بود .

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱۸ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

< فروغ فرخزاد
--------------------------------------------------------------------------------
پشت شيشه برف ميبارد

پشت شيشه برف ميبارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميكارد

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجام چنين ديدي

در دلم باريدي ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست ميلرزد

روحم از سرماي تنهايي

ميخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام ‚ از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب درد آلود

جان من بيدار شد بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه ميگشتم به دنبالش

واي بر من نقش خواب بود

اي خدا ... بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

ديدم اي بس آفتابي را

كو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من !

اي دريغا در جنوب ! افسرد

بعد از او ديگر چي ميجويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم ؟

اشك سردي تا بيافشانم

گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف ميبارد

پشت شيشه برف ميبارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميكارد

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱۸ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/٧ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

Design By : Mihantheme