هم اينک آغاز کرده ام...

امیر میل اوبرون کلوب

تست

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/٢۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

 

118 سال از مرگ ناصرالدین شاه قاجار می‌گذرد. پادشاهی که علاوه بر 50 سال حکومت، نوع به قتل رسیدنش، تعداد زن‌هایش و سفرهایش به فرنگ، علاقه‌اش به هنرهایی چون نقاشی، خوشنویسی و عکاسی او را از سایر شاهان قاجار متمایز می‌کند.

 

به گزارش خبرنگار بخش تجسمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، 12 اردیبهشت ماه سال 1275 بود که گلوله میرزا رضا کرمانی به 50 سال حکومت ناصرالدین شاه، چهارمین شاه سلسله قاجار، پایان داد. او به دلایل بسیاری به یکی از معروف‌ترین پادشاهان ایران در دنیا تبدیل شده است. ناصرالدین شاه در زندگی خود به زمینه‌های مختلف هنری علاقه داشت و آن‌ها را پیگیری می‌کرد. نقاشی، عکاسی و خوشنویسی از جمله این هنرها هستند.

 

 

ناصرالدین شاه در حیاط کاخ گلستان

نقاشی های ناصر الدین شاه (+عکس)

 

عکاسی


 

شاید علاقه ناصرالدین شاه به عکاسی به زمانی برگردد که ژول ریشار (نخستین معلم زبان فرانسه مدرسه دارالفنون در عهد قاجاریه) با دوربین اهدایی ملکه ویکتوریا از او عکاسی کرد. آشنایی او با دوربین عکاسی و ثبت چهره‌اش، باعث شد خودش هم به این هنر علاقه‌مند شود و دوربین به دست بگیرد.

 

وقتی 19 سالش بود دستور داد با دوربین عکاسی از تخت جمشید گزارش تصویری بگیرند که هیچ وقت به سرانجام نرسید. بعدها دستور داد آقا رضاخان اقبال‌السلطنه، از درباریان نزدیک شاه، عکاسی را از فرانسیس کارلهیان عکاس فرانسوی) بیاموزد تا بتواند در سفرهای مختلف همراه ناصرالدین شاه باشد و از او عکاسی کند.

نخستین عکسخانه ایران را هم ناصرالدین شاه دایر کرد و با تأسیس رشته عکاسی در دارالفنون از کارلهیان خواست عکاسی را به شاگردان دارالفنون آموزش بدهد.

 

 

نقاشی اثر ناصرالدین شاه

نقاشی های ناصر الدین شاه (+عکس)

 

سوژه‌های ناصرالدین شاه برای عکاسی زنان حرمسرا، وقایع روزمره در کاخ سلطنتی، پرتره نزدیکان و درباریان، اردوکشی‌ها، ییلاق‌ها، سفرها، مراسم سلام، اسب دوانی‌ها، شهرها، طبقات مختلف مردم و رجال بود. او در عکاسی تبحر داشت و عکس گرفتن از افراد خانواده سلطنتی و اطرافیانش در دربار یکی از لذت‌بخش‌ترین تفریحات ناصرالدین شاه بود.

 

گزارش‌های تصویری از سراسر ایران، ترویج اصولی عکاسی، پایه‌گذاری نوشتن شرح بر عکس‌ها، توجه به رشد و گسترش دانش نظری و فنی عکاسی و تألیف و چاپ کتاب‌های مرتبط با آن، توسعه عکاسی در میان درباریان و خانواده‌های اشراف، ابداع لقب عکاس‌باشی به عنوان عالی‌ترین رتبه فنی در این حرفه و اعزام برخی محصلان مستعد دارالفنون به اروپا برای یادگیری عکاسی از مهم‌ترین اتفاقات عکاسی در زمان ناصرالدین شاه بود.

 

همچنین در دوران او حرمسرا با تحول بزرگی روبه‌رو شد. زنان حرمسرا نقش زیادی در مسائل سیاسی ایفا می‌کردند و اجازه داشتند با مردان گفت‌وگو کنند. در همین دوران بود که شاه با عکاسی و نقاشی از زنان، حرمسرا را از حالت یک مکان خصوصی خارج کرد.

 

 

نقاشی اثر ناصرالدین شاه

نقاشی های ناصر الدین شاه (+عکس)

 

نقاشی

 

هنر نقاشی نیز یکی از علایق ناصرالدین شاه بود. او از کودکی و نوجوانی به هنر از جمله نقاشی علاقه‌مند بود. او نقاشی را از میرزا ابوالحسن‌خان غفاری (صنیع الملک) که عموی کمال‌الملک بود آموخت و از تکنیک‌های مختلفی برای نقاشی استفاده می‌کرد.

 

صنیع‌الملک که مدتی را در اروپا زندگی کرده و با آثار هنرمندان اروپایی آشنا شده بود، در بازگشت به ایران از طرف شاه به «صنیع‌الملک» ملقب شد و شاه از او درس می‌گرفت. علاوه بر صنیع الملک، اسماعیل جلایر، محمودخان ملک‌الشعرا و کمال‌الملک از هنرمندان محبوب ناصرالدین شاه بودند.

 

 

نقاشی اثر ناصرالدین شاه

نقاشی های ناصر الدین شاه (+عکس)

 

هنرمندان در زمان حکومت ناصرالدین شاه جایگاه ویژه‌ای داشتند. بهترین تابلوهای کمال‌الملک در زمان ناصرالدین شاه و با حمایت او خلق شدند. کمال‌الملک هم گاهی به شاه آموزش می‌داد. خود او گفته بود:«ناصرالدین شاه نقاشی می‌دانست، من پیشخدمت بودم، نقاش‌باشی بودم، معلم شاه هم بودم، ناصرالدین شاه پرده می‌ساخت ، صورت اعتمادالسلطنه را شاه ساخته بود، خیلی شبیه بود.»

 

یحیی ذکاء در کتاب زندگی و آثار استاد صنیع‌الملک درباره علاقه شاه به هنر نوشته است:«شاه عکاسی می‌کرد، شعر می‌سرود و خطاطی می‌کرد و پیش‌تر هم اندکی نقاشی آموخته بود؛ هوس کرد که خود نیز نقاشی و طراحی را دوباره فرا گیرد و برای این کار ابوالحسن خان صنیع‌الملک را به معلمی خود برگزید و مدتی زیر دست او به آموختن دقایق طراحی و آبرنگ سازی پرداخت و در این کار تا حدّی به پیشرفته‌ایی نائل آمد.»

 

 

 

خوشنویسی

 

خوشنویسی ایران در زمان حکومت قاجارها یکی از درخشان‌ترین دوره‌های خود را طی کرد. میرزا کلهر،میرزا غلامرضا اصفهانی و محمد حسین شیرازی از معروف‌ترین خوشنویسان ایرانی هستند که در آن زمان می‌زیستند. خوشنویسی از هنرهای مورد علاقه شاهان قاجار و زنان حرمسرا بود. چند نمونه از خطاطی‌های ناصرالدین شاه به خط نستعلیق و شکسته نستعلیق به جا مانده است.

 

پ.ن: در این گزارش از کتاب «نقاشی و نقاشان دوره قاجار» ترجمه یعقوب آژند و یادداشت کورش صفی‌نیا در نشریه ایران با عنوان «کمال‌الملک جاری در جاودانگی» استفاده شده است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٢ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

 

بینوایان

رمان معروف ویکتور هوگو را که عنوان آن Les Miserables است و به فارسی نیز با عنوان‌های «تیره بختان» و «بینوایان» ترجمه شده است بیشتر خوانندگان ما خوانده‌اند و به یاد دارند که موضوع قسمت اول این کتاب داستان دزدی است به نام ژان والژان که به جرم سرقت چندی در زندان بوده است، و پس از آزادی به خانه کشیش «میریل» نام پناه می‌برد. کشیش نیک نفس او را به مهربانی می‌پذیرد. دزد بر حسب عادت شبانه شمعدان‌های نقره کشیش را می‌رباید و می‌گریزد. در راه فرار به چنگ ژاندارم‌ها می‌افتد که چون در خورجین او شمعدان‌ها را می‌بینند او را برای بازجویی و روبرو کردن نزد کشیش می‌آورند. مرد روحانی شرط مروت نمی‌بیند که دزد را رسوا کند و باز به شکنجه زندان گرفتار سازد. پس به ژاندارم‌ها می‌گوید که خود او این شمعدان‌ها را به ژان والژان بخشیده است، به این تدبیر دزد را کامروا می‌کند و نجات می‌بخشد.

نظیر این داستان حکایتی است در بوستان سعدی که به عارفی تبریزی نسبت داده شده است. آنجا نیز عارف برای آنکه دزد محروم و ناکام نشود او را به خانه خود می‌کشاند و در دزدیدن اثاث خانه با او یاری می‌کند. متن این حکایت چنین است:

 

عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شبخیز بود
شبی دید جائی که دزدی کمند
  بپیچید و بر طرف بامی فکند
کسان را خبر کرد و آشوب خاست
زهر جانبی مرد با چوب خاست
چونا مردم آواز مردم شنید  
 میان خطر جای بودن ندید
نهیبی ازان گیرودار آمدش 
گزیری به وقت اختیار آمدش
ز رحمت دل پارسا موم شد
  که آن دزد بیچاره محروم شد
به تاریکی از وی فراز آمدش
  ز راه گر پیش باز آمدش
که یارا مرو کاشنای توام
   به مردانگی خاک پای توام...
گرت رای باشد به حکم کرم   
به جائی که می‌دانمت ره برم
سرائی است کوتاه و در بسته
سخت  نپندارم آنجا خداوند رخت
کلوخی دو بالای هم بر نهیم

                                           یکی پای بر دوش دیگرنهیم

به چندان که در دست افتد بساز  

 ازان به که گردی تهی دست باز
به دلداری و چاپلوسی و فن  
کشیدش سوی خانه خویشتن
جوانمرد شب رو فرا داشت دوش
به کتفش برآمد خداوند هوش
بغلطاق و دستارو رختی که داشت  
ز بالا به دامان او در گذاشت
بسی عذر خواهی نمودش که زود 
گریزان شو و جان ببر همچو دود
وزانجا برآورد غوغا که دزد!
  ثواب ای جوانان و یاری و مزد
به در جست از آشوب دزد دغل
   دوان جامه پارسا در بغل
دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد
که سر گشته‌ای را بر آمد مراد
خبیثی که بر کس ترحم نکرد   
ببخشود بر وی دل نیک مرد
عجب نبود از سیرت بخردان  
 که نیکی کنند از کرم با بدان

   

یقین است که مجرد شباهت این دو داستان دلیل آن نمی‌شود که ویکتور هوگو از شعر سعدی الهام گرفته یا اقتباس کرده باشد، اما باید این نکته را هم در نظر داشت که از نیمه اول قرن نوزدهم ادبیات شرقی و از آن جمله شعر فارسی در فرانسه رواج و رونق بسیار یافته بود و آثار بزرگان ایران از فردوسی و عطار و سعدی و حافظ به زبان فرانسوی ترجمه می‌شد و مورد استقبال اهل ذوق و ادب قرار می‌گرفت و ویکتورهوگو در دیوان «شرقیات» که چندین سال پیش از «بینوایان» انتشار یافت به سخنوران ایران اشاره کرده و از ایشان در بعضی از قطعات آن دیوان الهام گرفته است.

همچنین باید دانست که نخستین ترجمه بوستان سعدی به زبان فرانسه توسط

دفرمری De Fremery در سال 1858 منتشر شد و سال بعد (1859) گارسن دوتاسی Garcin de Tassy بار دیگر ترجمه این کتاب را به زبان فرانسه انتشار داد، و کتاب «بینوایان» سه سال پس از این تاریخ یعنی در سال 1862 منتشر شده است.

البته این تنها داستانی نیست که می تواند مایه الهام هوگو بوده باشد مثلا در تذکرة الاولیا آمده است:

  1. « نقل است که شبی دزدی به خانه جنید رفت و جز پیرهنی نیافت. برداشت و برفت روز دیگر در بازار می گذشت پیراهن خود در دست دلالی دید که می فروخت و خریدار آشنا می طلبید و گواه تا یقین شود که از آن اوست تا بخرند جنید نزدیک رفت و گفت : من گواهی می دهم که از آن اوست تا بخرید».

داستان خیلی ساده است دزدی پیراهنی را از مردی مقدس می رباید وقتی می خواهد آن را بفروشد به او شک می کنند

شرمنده

و از و ازاو شاهد می خواهند ناگهان صاحب پیراهن مرد مقدس روحانی از راه می رسد و بزرگوارانه به نفع دزد شهادت می دهد! عطار دنباله داستان را نگفته اما خواننده می تواند بقیه آن را در ذهنش مجسم کند. دزد از این همه بزرگواری و جوانمردی و رازپوشی مرد شرمسار و شگفت زده می شود و احتمالا در یک تحول روحی به راه صلاح و رستگاری قدم می گذارد. مانند تحول ژان والژان :

  1. ... در آن دم عالی جناب بین ونو با منتها سرعتی که سن زیادش اجازه می داد نزدیک شد ژان والژان را نگریستن گرفت و گفت:
  2. آه آمدید! از دیدنتان بسیار خوشحالم خب اما راستی من شمعدان ها را هم به شما داده بودم اینها هم مثل چیزهای دیگر از نقره اند و شما می توانید با فروختنشان دست کم دویست فرانک به دست آورید چرا آنها را با ظروف نقره نبردید؟
  3. ژان والژان چشمانش راگشود و اسقف... را با وضعی که هیچ بیان آدمی قادر به تشریح آن نیست نگریست.
  4. سرجوخه ژاندارمری گفت: عالی جناب!... ما در زاه به او برخوردیم راه رفتنش شبیه کسی بود که در حال فرار باشد.. اسقف کلام او را قطع کردو گفت و به شما نگفت که این ظروف را یک پیرمرد کشیش که او شب را در خانه اش بیتوته کرده به او بخشیده است؟...
  5. سرجوخه گفت : پس می توانیم ولش کنیم برود؟
  6. اسقف جواب داد: بی شبهه...
  7. ژاندارم ها دور شدند . ژان والژان شباهت به شخصی داشت که در حال مدهوش شدن باشد. اسقف به وی نزدیک شد... آن گاه با ابهت به وی گفت : ژان والژان برادر من ! شما از این پس دیگر به بدی تعلق ندارید بلکه متعلق به خوبی هستید. این جان شماست که من از شما می خرم از افکار سیاه و از جوهر هلاکش می رهانم و به خدا تقدیمش می کنم»(هوگو :306-305 )

باز هم می توان مثال های بیشتر و متنوع تری آورد ما تنها به یک نمونه دیگر اشاره می کنیم به نقل از کتاب اسرار التوحید که البته از نظر فرم متفاوت است اما محتوا همان تربیت روحانی از طریق بخشش و به رو نیاوردن است :

  1. « شیخ ما قدس الله روحه العزیز از نیشابور با میهنه آمده بود و جمعی گران با وی بودند و وقتی خوش پدید آمده در این میان نعره مستان و های و هوی و غلبه ایشان پدید آمد و در همسایگی شیخ مردی بود او را احمد بوشره گفتندی مگر شبانه در سرای خود با جمعی به کار باطل مشغول بود و بامداد صبوح کرده بودند و مشغله ای عظیم می کردند صوفیان عامه خلق فریاد آوردند و بر آشفتند و غلبه در مردمان افتاد که برویم و سرای بر سر ایشان فروگذاریم! شیخ در میان سخن بود گفت : سبحان الله ایشان را باطل چنان مشغول کرده است که از حق شماشان یاد می نیاید شما حقی بدین روشنی می بینی و چنان مشغولتان نمی کند که از آن باطلتان یاد نیاید؟ فریاد از خلق برآمد و بسیار بگریستند و به ترک آن امر معروف بگفتند و این روز بگذشت و شیخ هیچ نگفت.
  2. خواجه بوالفتح گفت: من دیگر روز پیش شیخ ایستاده بودم این احمد بوشره به پیش شیخ فرا گذشت شرم زده شیخ هیچ نگفت تا احمد از شیخ فرا گذاشت.
  3. پس شیخ گفت: سلام علیک جنگ نکرده ایم ما تو را همسایه نیکیم. آن بزرگ (پیامبرص) در حق همسایه بسیار وصیت کرده است. اگر وقتی تو را میهمانی افتد با ما همسایگی کن و گستاخی نمای تا ما تو را مدد دهیم بیگانه مباش.
  4. چون شیخ این بگفت ابن احمد بر زمین افتاد وگفت:" ای شیخ با تو عهد کردم که هرگز آن کار نکنم "تو به کرد و مرید شیخ شد.
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار


 دو برادر همانند دو دست هستند که یک دیگر را می شویند
به اینجا که رسید متوقف شد ،معلم گفت: بقیه اش را بخوان! دانش آموز گفت: یادم نمی آید ، معلم گفت: یعنی چی ؟این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟! دانش آموز گفت:آخر مشکل داشتم مادرم مریض است و گوشه ی خانه افتاده ،پدرم سخت کار میکند اما مخارج درمان بالاست، من باید کارهای خانه را انجام بدهم و هوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم ببخشید، معلم گفت: ببخشید همین؟!مشکل داری که داری باید شعر رو حفظ میکردی مشکلات تو به من مربوط نمیشه!در این لحظه دانش آموز گفت:

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

یک دختر 15 ماهه در کالیفرنیا وقتی برای اولین بار بارش باران را می‌بیند شروع به بالاو پایین پریدن زیرباران می‌کند و دائم با جیغ زدن و شادی کردن توجه همه را به خود جلب می‌کند.

اولین بارهای کودکان معمولا دوست داشتنی است و این خانواده نیز ازاین صحنه زیبا عکس و فیلم گرفته اند.

شادی دیدن باران برای اولین بار در چشم‌ها و صورت دختر کوچولو نشان از شادی او می‌دهد.

وقتی او را برای خشک کردن به داخل خانه می‌آورند چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد که دختر بچه گریه می‌کند و به بیرون می‌دود و باز بالا و پایین می‌پرد و از باریدن باران لذت می‌برد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

"اتاق باران" در موزه هنرهای مدرن نیویورک بازدیدکنندگان خود را خیس نمی‌کند.

در موزه هنرهای مدرن نیویورک، اتاقی به نام "اتاق باران" تعبیه شده است که از سقفش باران می‌بارد. ویژگی جالب اتاق بارانی این است که افرادی که داخل آن هستند، خیس نمی‌شوند. در کف این اتاق حسگرهایی نصب شده است که محل ایستادن افراد را تشخیص میدهند و آب‌پاش‌های آن محدوده را غیرفعال می کنند.

بارانی که خیس نمی کند وبلاگ امیر از تبریز


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط amir _ نظرات () |

در میانه بحث ، مرد میانسال سیاه‌پوشی که تازه به جمع پیوسته، وعده ساخت دوماهه خانه‌ها را با پوزخندی معنی‌دار مجدداً بازگو می‌کند و می‌گوید: اینهایی که قرار است دوماهه مسکن بسازند، همان‌هایی هستند که قرار بود، دوروزه دست‌شویی و حمام بسازند و تحویل دهند!

عصرایران ؛ عباس رضایی ثمرین - زمینش دیوانه شده است. در همین هفته‌ای که گذشت هزار بار لرزیده و دل اهالی را لرزانده است. غصه‌ها‌شان، غصه‌های آذری‌ها، که روزه ها‌شان را شنبه گذشته با خاک باز کردند، حالا به اندازه تل‌های آوار و کشته‌ها و مجروح‌ها‌شان زیاد است.

درد زلزله‌زده‌ها فقط ویرانی خانه‌ها و از دست دادن عزیزانشان نیست. آنها از روزها و ماه‌های آینده نگرانند. از وقتی که قرار است به فراموشی سپرده شوند و سرما، برف زودرس، گرسنگی، تشنگی و بی‌سرپناهی مثل سقف خانه‌های‌شان که از پا در آمد، باز روی سرشان آوار شود.

 بیداد سرما


تصور سرمای استخوان‌سوز زمستان آذربایجان، آن هم در شرایطی که با «چه‌کنم چه‌کنم» بی‌سرپناهی و غم ازدست‌دادن خویشان و کسان همراه شده باشد، هر کسی را به وحشت می‌اندازد.
از همین روست که اهالی روستاهای زلزله‌زده آذربایجان پس از گذشت روزهای آغازین زلزله و رفع نسبی نیازهای موقت، از هم اکنون نگران فرا رسیدن فصل سرما هستند، دغدغه‌ای که در همان صحبت‌های اولیه با آنها رخ می‌نماید و البته با در نظر گرفتن شرایط اقلیمی منطقه و ادله‌ای که مطرح می‌شود، چندان بیراه یا زودهنگام هم به نظر نمی‌رسد.

زلزله


در همین زمینه، یکی از پرسنل هلال احمر که به شکل داوطلبانه از استان قم به منطقه اعزام شده و مشغول توزیع اقلام اهدایی در روستای زلزله‌زده «زغن‌آباد» است، با اشاره به اینکه طبق مشاهدات شخصی‌اش روستاهای زلزله‌زده از اقلام خوراکی و بهداشتی اشباع شده، می‌گوید: "اصلی‌ترین نیاز اهالی مناطق زلزله‌زده لباس و پوشاک گرم است، چرا که در این مناطق، فصل سرما خیلی زودتر از سایر نقاط کشور آغاز می‌شود."

این نکته با تایید جوانی از اهالی روستا همراه می‌شود ؛ او که جامه سیاه بر تن دارد، تعریف می‌کند که در سال گذشته، اواخر شهریور در روستایشان برف باریده است.

«حداکثر یک ماه دیگر اینجا فصل سرما آغاز می‌شود و اگر سریعاً فکری به حال اسکان ما نشود، معلوم نیست که در این چادرها چه بر سر ما بیاید». این جمله را هم او می‌گوید و در ادامه برای اثبات ادعایش، از غیربومی‌های جمع می‌خواهد، یک شب را در روستای آنها بمانند تا بفهمند که همین الان هم سرمای شبانه در حدی است که بدون دو پتو، نمی‌توان آن را تحمل کرد، چه برسد به زمستان.

«احمد» ، جوان بیست و اندی‌ساله که می‌گوید برای کمک به خانواده همسرش به روستا آمده است، حرف هم‌ولایتی‌اش را قطع می‌کند و می‌گوید: یکی از مسؤولان استانی با حضور در روستا، قول داده در یک پروسه دوماهه، مشکل اسکان دائم زلزله‌زده‌ها حل شود.

او که خودش هم چندان به عملی شدن این وعده خوش‌بین نیست، پس از اینکه در معرض سوالی در خصوص وام ساخت مسکن زلزله‌زده‌ها قرار می‌گیرد،‌ پسر حدوداً 17-18 ساله‌ای را با انگشت اشاره نشان می‌دهد و می‌گوید: او در زلزله اخیر مادر و دوخواهر خود را از دست داده است،‌ پیشتر از آن هم پدر خود را از دست داده بود، حالا که مسؤولیت برادر کوچکش هم به عهده او افتاده و در شرایطی که هیچ منبع درآمدی ندارد، چطور می‌خواهد زیر دِین وام چند میلیونی برود؟
می‌گوید: او تنها نمونه از این دست افراد نیست و خیلی‌ها نخواهند توانست از پس بازپرداخت وام‌های ساخت مسکن برآیند.

 

زلزله

بهداشت و درمان؛ معضلی فراگیر

در میانه بحث بر سر وام و احداث مسکن، مرد میانسال سیاه‌پوشی که تازه به جمع پیوسته، وعده ساخت دوماهه خانه‌ها را با پوزخندی معنی‌دار مجدداً بازگو می‌کند و می‌گوید: اینهایی که قرار است دوماهه مسکن بسازند، همان‌هایی هستند که قرار بود، دوروزه دست‌شویی و حمام بسازند و تحویل دهند!

معضل بهداشت به گواه‌ اظهارنظرهای بسیاری از اهالی مناطق زلزله‌زده، به مرحله‌ای رسیده که اگر فکری به حالش نشود، ممکن است تبعات خطرناکی را به دنبال داشته باشد.
از آنجا که علی‌رغم گذشت چند روز، بحث احداث سرویس‌های بهداشتی صحرایی هنوز به سر انجام نرسیده، آنطور که می‌گویند،‌ به استثناء تعداد محدودی که کس‌و‌کاری در تبریز یا شهرهای نزدیک اطراف دارند، اکثریت اهالی در روزهای پس از حادثه، هنوز امکان استحمام را نیافته‌اند.

"خرده‌خانم" زن 57 ساله اهل روستای "باجباج"، علاوه بر این مسئله،‌ مشکلات درمانی را هم به سیاهه مشکلاتی که روستائیان با آنها دست و پنجه نرم می‌کنند، اضافه می‌کند.
به گفته او در روستای آنها –که طبق آمارهای رسمی محلی، 100 درصد تخریب شده است-  پزشک مقیم وجود ندارد و فقط در ساعت‌های مشخصی از روز افرادی به عنوان پزشک می‌آیند و به روستا سرکی می‌کشند و می‌روند. تشکیک وی در پزشک بودن افراد فوق‌الذکر شاید به این دلیل باشد که به قول خودش، آنها برای همه بیماری‌ها، قرص مسکّن سردرد(!) تجویز می‌کنند، مشکلی که البته مختص او و روستای آنها نیست و طبق اظهارات اهالی روستاهای زلزله‌زده دیگر، به آسیبی فراگیر تبدیل شده است.



زلزله


گاو را نمی‌توان در چادر نگه داشت!

اگر زیر آوار ماندن و تلف شدن احشام در روزهای آغازین زلزله، پای میهمانان ناخوانده‌ای به نام گرگ‌ها را به روستاهای زلزله‌زده باز کرده بود، حالا هم نگهداری از دام‌های زنده به معضل اساسی اهالی این روستاها تبدیل شده است.
اگرچه اسکان موقت زلزله‌زدگان به طول کامل در چادرهایی هلال احمر انجام شده اما هنوز در اکثر روستاهای آسیب‌دیده چاره‌ای برای نگهداری دامها اندیشیده نشده است. چنانکه خیلی از اهالی، برای محافظت دام‌هاشان از حمله گرگ‌ها و البته سارقان،‌ مجبورند شب‌ها را به بیداری و نگهبانی بگذرانند.

یکی از اهالی "باجباج" که به گفته خودش، اخیراً بزغاله‌ای را به دلیل حمله گرگ از دست داده، با طرح این مسئله،‌ از اینکه هنوز برای استقرار دام‌ها فکری نشده، شکوه می‌کند و می‌گوید: گاو را که نمی‌توان در چادر نگه داشت، اگر دیر بجنبند، همین اندک سرمایه‌های باقی‌مانده هم از بین خواهند رفت.

برخی دیگر، حتی حل مشکل استقرار موقت دام‌ها را هم چاره‌ساز نمی‌دانند و معتقدند تنها راه‌حل این مشکل،‌ ورود دولت و خرید دام‌ها به قیمت واقعی خودش از روستائیان است. چرا که با آغاز فصل سرما همه دامهای بی‌سرپناه تلف خواهند شد و اگر کسی به غیر از دولت هم بخواهد آنها را بخرد، به قول معروف «بزخری» خواهد کرد.

و باز هم این زلزله‌نزده‌ها!


حضور گسترده مردمی و توزیع مستقیم اقلام امدادی، در کنار تمام محاسنی که دارد، از آنجا که اغلب به از بین رفتن مدیریت متمرکز بحران منجر می‌شود، گاه آسیب‌هایی را نیز می‌آفریند، چنانکه انتقاد از عدم مدیریت صحیح توزیع اقلام اهدایی -مردمی و دولتی- به ترجیع‌بند اظهارات خیلی از زلزله‌زده‌ها تبدیل شده است.
زن پابه‌سن‌گذاشته‌ای که چادر محل اسکانش از جاده اصلی روستای زغن‌آباد کمی دور است، می‌گوید هر آنچه که به روستا می رسد در همان ورودی توزیع می شود و به دست ما که دورتریم نمی‌رسد.
او ادامه می‌دهد که حتی اگر به موقع برسیم هم آنها که جوانترند و زور بازوئی دارند، به ما امان نمی‌دهند.
او با تاکید بر اینکه دهیار به تنهایی کاری از پیش نمی‌برد، نبود کسانی که "فرستادگان منصف دولتی"، می‌نامدشان، را دلیل اصلی این معضل می‌داند، معضلی که به گواه اظهارات اهالی روستاهای دیگر، در مناطق زلزله زده فراگیر شده است.

توصیف ضعف مدیریت در توزیع اقلام و امکانات از سوی پیرزن زغن‌آبادی به اینجا ختم نمی‌شود ؛ بعضی ازکسانی که هم‌اکنون در چادرهای هلال‌احمر ساکن هستند، غیرمقیم‌هایی هستند که از اطراف و بعضی شهرها و روستاهای آسیب‌ندیده،‌ صرفاً برای دریافت اقلام اهدایی و کمک‌های مردمی و دولتی آمده‌اند، مسئله‌ای که با بررسی‌های میدانی و البته اظهارنظرهای دیگر روستاییان زلزله‌زده،‌ بیراه به نظر نمی‌رسد، چنانکه انگار در غیاب برنامه‌ریزی‌های دوراندیشانه پیش از بحران و مدیریت یکپارچه و استراتژیک پس از بحران،‌ تجربه غم‌انگیز زلزله بم در آذربایجان هم در حال تکرار شدن است و زلزله‌نزده‌ها، این میهمان‌های بی‌انصاف و سوءاستفاده‌گر، عرصه دیگری را برای جولان یافته‌اند.

زلزله


با این همه اما زندگی در آذربایجان -اگرچه پرفراز و نشیب- همچنان ادامه دارد، آدم‌ها هنوز هم گاهی می‌خندند و کودکان به شرطی که تیمار شوند و طعم محبت را بچشند، همچنان کودکی می‌کنند، هرچند بر روی خاکروبه‌ها و آوار خانه‌های سابقشان. آنها که به مناطق زلزله‌زده می‌روند، از میهمان‌نوازی آذری‌ها حیرت می‌کنند، آنها اگرچه بسیار کم‌توقع و سخت قدرشناسند، اما دلشان از یک چیز شکسته، چیزی که هر تازه‌واردی، ردپایی از آن را در درد‌دل‌ها پیدا می‌کند، درد دل‌هایی مثل اینکه «دقیقاً زمانی که خنده بازار از تلویزیون پخش می‌شد، من مشغول بیرون کشیدن جنازه خواهرم از زیر آوار بودم...».

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٩ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

اشیا در آینه ، نزدیک تر از آنند که دیده می شوند

عــکــس روی تـو، چـــو در آینــه‌ی جـــام افتاد

عارف از پــــــرتو مـــی، ‌در طمــــع خـــام افتاد

این همـه عکس می و نقش مخالف که نمود

یک فروغ رخ ساقی اســت کــه در جـــام افتاد

حسن روی تـو، به یک جلـــوه که در آیینه کرد

این همـــه نقش، در آیــــینه‌ی اوهـــــام افتاد

 

حافظ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

خالی ام از حرف

پُرم از دلتنگی

تشویش هجرت باران

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

آلوده ام به روزمرگی

دورم از عشق

بی میلم به گفتن یا نگفتن

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

این درد تا درد بعدی ..

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ... 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

کجاست آن در که به نور باز شود ..

کجاست باران

 کجاست...

 

 

سال نو رو به همه دوستان و همراهان خوبم تبریک میگم.انشاالله سالی پر از موفقیت و طی مسیر حقیقت و تعالی بشری برای همگیمون باشه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط amir _ نظرات () |

Design By : Mihantheme